آیهانآیهان، تا این لحظه: 14 سال و 28 روز سن داره

آیهان امپراتور ماه

خیلی وقته که نبودم

سلام ایهان پسر خوبم مامان خیلی وقته که نبودم هی امروز فردا میکردم الانم که خیلی دیر کردم یه عالمه عکس داری که نمیدونم چجوری میخوام اونا رو بذارم خدا کمک کنه  خوب بریم سراغ حرفای این مدت سال 94 هم با تموم خوبیهاش گذشت اقا پسر ما هم بزرگتر شده حرف میزنه عین بلبل یه حرفایی میگه که من و بابایی میخوایم بخوریمت تو این مدت عروسی زیاد داشتیم تو هم خیلی دوس داری هی میگی بریم عروسی عروسی عمه کوچیک.دایی3 مامانی.عمو مامانی بود خیلی هم خوش گذشت الانم که عمه با زن عموی مامانی هردو تاش حامله هستن مال عمه پسر مال زنعمو دختر تقریبا تیر ماه بدنیا میان خاله بهنازم یه نینی اورد دختر اسمش نیلیاتوپول خوشگل خدا حفظش کنه بعد ییییییییییی...
16 فروردين 1395

اولین پست سال 94

سلام عشق مامان جون مامان نفس مامان جونم برات بگه که خیلیییییییییییی شلوغ شدی کم کم داری بعضی کلمه هارو میگی اون موقع دیگه میخوام بخورمت مامانی گوشی منم خراب کردی عزیزم یه بار قشنگ که داشتی واسه مامان کار میکردی اومدی گوشیم شستی بعد پاکش کردی داشتم از خنده میمردم ولی بعد یکی دوساعت دیدم بللللللله کارخودتو کردی اینم خراب شد ولی اشکال نداره یکی دیگه خریدم خوب مامانی خاله فرزانه اینا کلا انتقالی گرفتن و رفتن شهر خودشون خاله سپیده اینا هم تااخر این ماه میرن شهر خودشون وهفته بعد همه ما ها رودعوت کردن واسه مهمونی و خداحافظی ایشالله هرجا که میرن تن همشون سالم و سلامت باشه ...
1 ارديبهشت 1394

عکسهای سال 93

تصاویر به روایت تصویر         عید 93   سیزده بدر93   هتل تبریز   فرش شویی مامان جون اب گرم تکاب تخت سلیمان تکاب محمد حسین پسر خاله شیوا که تعطیلات اودن خونمون و این عمو غلامرضاست    سقز در راه رفتن به بانه   بعد ترک شیر   تولد 2 سالگی نفسم که اتلیه رفتیم ولی هنوز عکسارو فلش نریخ...
30 فروردين 1394

اولین پست سال 94

سلام به دوستای گلم و سلام به عشق مامانی و بابایی امسالم با نام خدای بزرگ و مهربون شروع کردیم و از خدا بخاطر دادن دو فرشته  {میثم و ایهان } ممنونم روزی هزار بار شکر میکنم دوستتون دارم به اندازه هر چی که تمومی نداره عاشقتونم   خوب همه چی خوب بود مهمونی عیدی دادن و عیدی گرفتن رو بوسی کردن همه چی خوب بود فقط امسال سیزده بدر خونه خودمون بودیم با کلی مهمونای خوب سه تا دایی ها با خانواده مامان جون و دایی جون وابا فقط باباجونم بخاطر کارش نتونست بیاد متاسفانه ولی خوب بازم همه چی خوب بود ولی اقا ایهان شما انقده شلوغ شدی که فقط از دست تو میخواستم موهامو دونه دونه بکنم اما...
29 فروردين 1394

سلام طلسم ماهم شکسته شد و دوباره برگشتیم

سلام دوستای خوبم ممنونم که تواین مدت جویای حال ما بودین و معذرت می خوام از اینکه  یه مدت نبودیم مامانی از شمام معذرت میخوام که نتونستم واست حرفای خوبتو بذارم خیلی خیلی ببخشین البته لب تاب قبلیرو ایهانم خراب کرد باتشکر بعد بابایی به خاطر من زودی یکی دیگه خرید که مامانی مثلا بیکار نباشه اونم چه بیکاری ولی کلا این مدت سرم شلوغ بود به شما یا بعضی وقتها هم که بیکار بودم تنبل میشدم دیگه با عر ض پوزش خوب بریم سراغ خبرای این مدت: قند عسل مامان بابا کلا دندوناشو در اورد دو سالگیش تموم نشده هم از پوشک گرفتیمت هم از شیر البته مامانی گرفتت من فقط یه کوچولو کمک کردم از ...
4 اسفند 1393